30 ماهگی
ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین
آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم..

خدایا ممنونم ازت
بزرگ شدم...پخته تر...عاقلتر...هنوز سرخوشم...هنوز تو پله ها ميدوم...هنوز ....
پسركم بزرگتر شده...عاقله خيلي بيشتر از مامانش...
ديشب زودتر از رادوین خوابم برده بود،يه كم خسته بودم وقتی که تهران میرم خیلی خسته میشم . و تو خواب هي تكون ميخوردم... ديدم يه دست كوچولو از پشت گردن لباسم داره پشتم رو ميخارونه و يه دست كوچولوي ديگه آروم آروم به پشتم ميزنه كه خوابم ببره(اين كار رو من هميشه براش انجام ميدم تا بخوابه)... دیونه و مست این کارشم 


خدایاااااااااااااااااااااا ممنونم.
عزیزمادر
میبالم به داشتنت ....وبرایه تک تک ثانیه ها خدا را شاکرم واز خدا می خواهم خودش مثله
همیشه محافظه خودت و نگاهت باشد....این روزها مال توست رشد کن اندیشه کن گام بردار
بختد و بازی کن کودکیت رابساز با همه ی توانت.......... آینده در دستان کوچک توست من
روزهایه پر از موفقیت هایه رنگارنگ تو را میبینم همین نزدیکی هاست .....همین حوالی !
پسرم. پنبه نرم و نازک من نبض زندگیم هستی


عاشق اون غرور مردونه اش هستم . 
نمیدونم چطور حسم رو بیان کنم ولی وقتی که پسرت تو رو به یه فنجان قهوه دعوت کنه . اون شب برات شب رویایی هست . شازده من با زبون شیرینش گفت میمینا خانوم بریم گهوه (قهوه ) بخولیم .

من مهمون رادوین شدم و رفتیم کافه شکلات


دلچسب ترین قهوه زندگیم بود . همه تو کافه به مادر و پسر نگاه میکردن . . در حین خوردن نوشیدنی رفتم تو 20 سال اینده که شازده من دست عشقش رو گرفته و مثل خیلی افراد تو کافه داره با عشقش گپ میزنه . لبخندی رو لبام نشسته بود . 

قدم هات همیشه استوار عزیزم
رادوینم عاشق جاهای ناهموار و سخت هست . کارهای راحت و اسون تو هر بازی رو دوست نداره . دوست داره بازیهاش همش فکری و پیچیده باشه .
گاهی اوقات احساس میکنم که اصلا نمیتونم باهاش رفتار یه بچه رو داشته باشم چون کاملا همه چیز و درک میکنه
اینقدر بزرگ و عاقل شده که گاهی میپرسم کجاست اون همه کودکی ؟ ولی هنوز ته عمق مستی چشمای کوچولو پنبه ی سفید و ناز رو میبنم که برای خوابش دستش رو میبره تو موهام یا دستم رو میگیره ... که با صدای قلب بابایی و مامی میخوابه ...
چند روزه که رادوین دوست داره اشپزی کنه تو خونه برامون
میگه میمینا خانوم بهم oil (رو غن) بده

ته دیگه کاهووو

کمی مخلوط کرده سبزیجات رو

رو حرارت گذاشته

اشپر باشی حرارتش رو کم کرده
وای که اون غذا خوردن داره . هر روز تو اشپزی به من کمک میکنه همیشه پیمونه برنجمون رو رادوین باید پر کنه

همیشه باوقار بودی . از یکسالگیت شخصیتت رو بهم نشون دادی و من چقدر خوشبختم .
اینقدر خوشبخت که دوست دارم بنویسم و تو دوستم رو در این شادی سهیم کنم .
رومینا درسن 25 سالگی مادر شازده پسر
2 سال و 6 ماه و 4 روزه
پسرم روزانه های تو برای من یعنی محبت یعنی ارزش زندگی یعنی عبادت خالص.

رادوین و دوستش پارمین دست در دست هم بدون اینکه به هم نگاه کنن و حرفی بزنن در حال قدم زدن بودن 


به خاطر اینکه تو این چند روز خیلی مشغله کاری داشتم نشد کیک برات بپزم و الان در حال پخت کیک ماهگردتم . که اماده شد عکسشو میزارم و فعلا بدرود دوستای مهربونم


30 ماهگی 











